این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان...
سال دوم دبیرستان دبیر تاریخی داشتیم بسیار فهیم و دانا .خانم ندا قاسمی . تمام تلاشش این بود که ما تاریخ و یک رویدادی که گذشت و به پایان رسید تلقی نکنیم و همیشه منتظر تکرار حوادث باشیم چرا که تاریخ همیشه در حال تکراره.
قصیده ی ایوان مدائن رو به یاد دارید؟ سروده ی "شاعر صبح " خاقانی؟
امروز ایوانی دیگر در ایران فرو ریخت ایوانی که دوران با شکوهی و در تاریخ معاصر ایران پشت سر گذاشت و امروز مایی که پدرانمون سازنده و گرداننده ی چرخ این پیکر عظیم بودند بر حیات پایانی دوران این شکوه زود گذر نظاره گریم.
سال 1329 پدر بزرگم و خانواده اش برای کار به اصفهان مهاجرت میکنند چون اولین کارخانه ی صنعتی ایران در این شهر تأسیس شد . و بعدها وقتی پدرم و عموها تحصیلاتشون به پایان رسید استخدام بی چون و چرای این مجتمع صنعتی بودند.
و این حکایت هزاران خانواده ایرانیه.
سال 1337 وقتی پدرم به خواستگاری مادرم رفت اولین چیزی که جلب توجه کرد و به عنوان یک ویژگی برجسته در این خواستگار درخشید این بود که شاغل در شرکت ذوب آهن اصفان بود...
و بعدها مادرم میگفت هرروز به در خونه ها می اومدند و میگفتند که اگر جوان دیپلمه دارید لطفا برای استخدام به شرکت ذوب آهن معرفیش کنید. جالبه نه؟
بعدها به کجاها که نرسید و چه درآمدهای کلانی وارد و خارج شد و یا اینکه سالها بهترین تولید کننده آهن در خاورمیانه بود و یا حتی در دوران جنگ تولید کننده مهمات و گلوله های جنگ بود ... یعنی این که ایران معاصر رونق خودش و تا حد زیادی مرهون چرخهای گردننده و چرخ گردانهای این صنعت بود...
یه زمانی حدود پانزده سال پیش خونه های سازمانیش و به قیمت یک تا دو میلیون تومان با وامی که خودش به کارمنداش اعطا میکرد واگذار کرد و دیگه کارمندی نبود که خونه شخصی نداشته باشه .
تورهای مسافرتی به تمام شهرهای ایران، امتیازاتی جدا از حقوق برای کارمندان ، تسهیلاتی برای بازنشسته ها ، بیمارستانی متعلق به شرکت جهت کارکنان کلاس های آموزشی و تفریحی برای خانواده ها و وچه و چه و چه..
این روزها اما چین آهنی میزنه با کیفیتی بالاتر و قیمتی پایین تر. مدیرانی نالایق که تنها به فکر پرکردن جیب و فرار کردن هستند . در همین مدت ذوب آهن بارها تغییر مدیریت داشته چون کمتر از یک سال که میشد آقای مدیر هرچه رو که میتونست بر میداشت و الفرار و انگار کسی هم تمایلی به تعقیبشون نداشت که خب البته در کشور ما این مسئله تازگی نداره. امروز ذوب آهن تا دندان مسلحه از گردنه که ردبشید به جای هر یه نفر چهار مامور مسلح گذاشتند.شنبه روز تجمع چند هزار نفریه بازنشستگانیه که دوماه از پرداخت حقوقشون گذشته .
دو روز پیش میدان نشاط اصفهان هم دچار همین وضع بود و جالبه در مدتی که مردم پشت در ساختمان منتظر یک جواب قانع کننده بودند تمام افرادی که باید در این باره جواب میدادند تلفنهاشون و خاموش کرده بودند .
اما شنبه اوضاع فرق میکنه یک طرف خط، پیرمردهایی هستند که با دستهاشون چرخ و میچرخوندن و حالا فقط حقوقی میخواند برای پرداخت قبوض آب و برق و تلفن و گازو اندک وجهی برای گذران و طرف دیگه پسرانی مسلح. کاش اون کسیکه س ه ه زار م ی ل ی ا ر د و با خودش برد به مردم فکر میکرد کاش اون کسایی که به دستش دادند تا ببره به مردم فکر میکردند کاش اون کسی که حالا به مردم میگه کشش ندند و فراموش کنند به مردم فکر میکرد.
اونچه که ما ها رو از بین میبره دشمنی بیگانه نیست بلکه تنها نابرادریه خودمونه.
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مدائن را آیینه عبرت دان
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان
بر دیده من خندی کاینجا ز چه میگرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان...

از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه -
او سر سپرده می خواست، من دل سپرده بودم
یک عمر میشد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر ، وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید ، من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد - وقتی غروب می شد -
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
لذت ببرید...

یادم میاد تاهمین یک سال گذشته پاییز برای من سرشار بودازشور و زندگی.
آرزوی از راه رسیدن آبان و قدم زدن روی برگ های هزار رنگ کف پیاده روها وضبط کردن اون صدای خش خش مانند با گوشیه توی دستم...
به خانه برگشتن گوش و دل سپردن به آهنگ های سنتی و بالاتر ازهمه تمام روزهای پاییز و با نوای "پاییز طلایی" سپری کردن...
به دنبال برگ های خشک و سالم ُ سوزنی شکل و البته طلایی رنگ تمام خیابونها رو سر به زیر طی کردن و برگ جمع کردن و دیوارهای اتاق و به فصل پاییز دعوت کردنُ...
چشم به راه اولین بارش بارون نشستن و باریدن از آسمون باریدن از دل من...
غزل خوندن و غزل گفتن و غزل شنیدن ها...
یلدا رو بهونه کردن و دور کرسی با دوستان قدیمی انار دونه کردن و نشستن و خندیدن و گریه کردن و یاد عشق های قدیمی کردن تا سپیده ی صبح...
گذاشتن سیب سرخ بر روی طاقچه ی اتاق و خشک کردن انار ...
فراموش کردن فراموش کردنیها و دل پر امید به فردا سپردن...
روزگار خوشی بود روزهایی که گذشت و حال دوباره پاییزه . من اما این روزها شوقی ندارم حوصله ی قدم زدن ، شنیدن صدای خش خش برگها ، گوش سپردن به نواهای پر خاطره، دعوت کردن پاییز به این اتاق خاموش، چشم به راه اولین بارون نشستن و شمردن آخرین شب تا شب یلدا ، یاد عشق های مرده کردن و ...
نه ندارم دلم میخواد تمام این پاییز و سکوت کنم و به هیچ چیز فکر نکنم . میخوام رنگ خاموشی به در و دیوار زندگیم بپاشم همون رنگی که برمن پاشیده دستی ز غیب...
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم
همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !
شاد بودن را فراموش نکنیم .
پابلو نرودا
سایه ای رونده و بازیگری بیچاره که یک ساعت از عمر خود را با تبختر جوشان و خروشان بر روی صحنه ای می خرامد
و از آن پس دیگر آوازی شنیده نمیشود
قصه ای است که دیوانه ای آن را گفته پر از هیاهو و خشم و غضب که هیچ معنی ندارد...
(مکبث پرده پنجم صحنه پنجم )
زیر گوشم تاج میخواند
قلم در دستم میرقصد
پشت قاب پنجره برگ میبارد
مهرگان است .
پیشکش تو
به یاد
سرمه های زیر چشمانت

روزگارت پر رنگ باد خانم بکا...
اگر حسش کردی بعد از اون باز هم تونستی از چیزی لذت ببری یا دیگه هیچ لحظه ای داشتی که سرمستت کنه تونستی به کسی یا چیزی دل ببندی و بخندی؟
من در هر قدمی که بر میدارم ، پشت هر لبخندی که به لب دارم ، پس تمام آرزوهام به اون لحظه ی فرا رسیدنی فکر میکنم.
به لحظه ی مرگ
به مرگ
...

می گویند پاییز که بیایید دل این خاک لبریز جای پای آب می شود . اما من دلم می خواست عصرهای داغ مرداد برای مهاجرانش روی آب خورده نان بپاشم و از صدای بال بال زدنشان ذوق کنم اما حالا از مدخل خروشانش همین آب باریکه است که زاینده رودم را سیراب می کند.


شکوهش این روزها با خاک یکسان شده است لبهای رود من تشنه است.

آوازخوان هایش هم لب فرو بسته اند و تمام سکوها نشیمن گاه مردم دل مرده است.

آن وقتها پاهایم را در زلال آب روانش تاب میدادم اما این روزها پاهایم مثل دلم میسوزد وقتی ...

این جا دیگر پاتوق نیست.

اصفهان مرا به خاک به کویر به تشنگی سپردند.

روزهاشان همه سیاه سیاه...
تا مرا
ببوسد
و
من
از این
بوسه
سخت
سخت
سخت
گریزانم...
ما هم گفتیم
"چشم دل جان"
چترم را می بندم
نه به یاد سهراب
با خود می گویم
شاید تویی
که همچون
غم
بر سرم می باری
دوست دارم خیس شوم.
تصویر کوچه ها و ساختمان های سیمانی شهر
را
پس از مکثی قرمز
خالی و پر شتاب
با خود
برد.
برای همن شروع کردم به خوندن حتی یادمه کتاب هایی بود که بی نهایت با من و درکم بیگانه بود اما باز به زور سعی می کردم که بخونم و جاهلانه کتاب می خوندم. تا چند وقت پیش هم اوضاع همین طور بود اون کلنجار رفتن با مطالبی که در حد توانم نبود ادامه داشت تا اینکه دیروز برای اولین بار جرات پیدا کردم و در حاشیه یک صفحه از یک کتاب به نیمه رسیده نوشتم " درک این کتاب از این صفحه به بعد در این دوره از زندگی برای من امکان پذیر نیست شاید سالها بعد به اندازه ی شعور امروزی نویسنده و مطالب برسم " نوشتم تا واقعیت یادم بمونه " که دراز است ره مقصد و من نو سفرم "
اما امروز کتابی خوندم سراسر روح و موسیقی و شعر. نثر گونه ایی شاعرانه و بهترین دقیقه های زندگیم بود اون دقیقه های که به خوندن اون کتاب گذشت.
کتابی که برای سجاد عزیزم خریده بودم و با لبخند صفحاتش رو ورق زدیم و با شوق خوندیم.
نه اینکه تا حد کتابهای کودکانه بفهمم نه، اما بعد از رهایی از اون افکار این کتاب آرامش لذت بخشی به من داد :
" آدمها زیاد جالب نبودند مخصوصا وقتی به یک درخت سیب بر می خوردند. زود سیبی می کندند و بعد قرچ اولین گاز و پشت بند آن سیبی هیچ و هیچ تر می شد. و پس از آن تفاله ای از سیب می ماند. و بدین سان آرزوی یک سیب دیگر تلف می شد...
سالهای سال بود که کسی آن گونه به سیبها نگاه نکرده بود... تا اینکه یک روز آدمی از آدمها زیر یک درخت سیب نشست و ناگهان آن اتفاق افتاد....
باری روزی از روزها و وقتی از وقتها آدمی از آدمها زیر آن درخت سیب نشست ...
گویی نیوتن برای این به دنیا آمده بود که انتظارها را مرتب معکوس کند...
در بزرگ سالی می گفتند ریاضی دان و فیلسوف است ولی برای سیبها این مهم نبود...
ولی با وجود این تمام سیبها نیوتن را دوست می داشتند و چه سخت دوست می داشتند زیرا که حاضر بودند خودشان را توی سر او بکوبند!
و عشق و جاذبه این طوری به وجود می آید چرا که از مشترکات عاشقان یکی هم این است که انتظارهای یکدیگر را بر سر همدیگر می کوبند ...
باری یک روز تابستان بود که یک سیب افتاد و بر سر او خورد . او سیب را برداشت و شروع کرد به فکر کردن در باره ی اینکه چرا سیب به طرف بالا نمی رود! و چون فکرهایش را بلند بلند می گفت تمام سیبها سخت خنده شان گرفت ...
اما یک سیب بود که روزها و روزها بعد وقتی به این ماجرا فکر می کرد دیگر خنده اش نگرفت و تبدار و سرخ تر و سرخ تر شد...
و او عاشق بود. می خواست حتی برای یکبار هم که شده نیوتن بیاید و باز هم با چشم دیگری به او نگاه کند...
ابتدا هیچ سیبی نمی خواست این را باور یا اعتراف کند که خاطر خواه نیوتن شده است...
ما نمی دانیم که عاشق اول کدام سیب بود . این سیبی که طلوع کرد یا آن سیبی که خودش را برای اولین بار توی سر نیوتن کوبیده بود!...
از آن روز به بعد سیب ها منتظر بودند و تنها علامت مشخصه اش همانا سر به هوا بودن آن شخص بود ... که بیاید و جاذبه ی زمین را با جاذبه ی سیب ها گره بزند...
گویی که هیچ سیبی پرواز را نمی دانست یا نتوانسته بود اما دل همه ی سیب ها می پرید و خیال همه ی سیب ها با فکر کردن به نیوتن پرواز می کرد...
و پیشگویان سرزمین سیب ها پیش بینی کرده اند که یک روز کسی می آید که زیر درخت سیب می نشیند . و سیبی خود را به زمین می اندازد . و او آن سیب را بر می دارد و نوازش می کند. نوازشی که زخم هزار سیب را مرهم است. زخم هزار سیب در هزار پشت سیبها در هزار پشت تابستان.""
(جناب "سیب"! مننتظر "نیوتن" بود – نقی سلیمانی- انتشارات زلال)
نمیدونم کجا و کی اون جمله رو خوندم اما دلم خواست که برای یک دوست پیامش کنم. گوشی و بر میدارم و دفتر تلفن و زیر و رو میکنم از بالا به پایین از پایین به بالا . نا امید کننده ست هر چقدر گشتم نتونستم کسی و پیدا کنم که با حال و هوای من و اون متن یکی باشه .
وقت کارِ پشت میز مینشینم و سعی میکنم به هیچ چیزی فکر نکنم اما صدای بلند این فکر که "هیچ اسمی نبود" دست از سرم بر نمیداره...
جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه ها کهنه٬ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه ی پرده ٬ کتاب ٬ گنجه ٬ تصاویر
آه٬ چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
دردل این خانه های خالی دلگیر
آه٬ چه آرام و پرغرور گذر داشت...
(فروغ فرخزاد - تولدی دیگر)
راه می رفت
شهر را با خود می برد...
جغرافیا چه حس بدی دارد
وقتی نقطه هایش
این همه فاصله دارست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش ما هم نزدیک خانه شما
که نه
نزدیک شهرتان
شهر که نه
خانه ای داشتیم.