تو پنجره هاي اتاقت رو، رو به برج ميلاد باز ميكني و با نگاهي سرد ارتفاع دماوند رو به من نشون ميدي و ميگذري و نميتوني بفهمي كه من در ناباوريه اون ارتفاع ميميرم.تو وقتي كركره هاي صورتيه پنجره هاي اتاقت وبالا ميكشي ساعتها منظره داري براي هوايي تازه كردن ، من وقتي پرده هاي رنگ و رو رفته ي پنجره ي اتاقم رو كنار ميزنم پنجره ي اتاق پيرزني رو ميبينم با دو چشم ساكت و خالي از رنگ كه مثل پايان روزهاي ابري سرد و تاريكه.
تو شادي ها وخنده هات و مثل دستبندهاي رنگيت با همه تقسيم ميكني، من اما ...نه شاديي دارم و نه كسي كه چيزي رو با هاش قسمت كنم.
تو از "تهران" ميگي كه "انار ندارد" و از تلخي آخرين تكه ي آناناس توي بشقاب گله ميكني ، من به قلبم نگاه ميكنم كه هيچ اميدي نداره. تو از صبح ميگي و دم رفتن و سرت و زير پتو فرو ميكني من به اين شب خيره ميشم كه هنوز هم ادامه داره.در خاطرات من كسي رنگي نيست .
من دلم عشق ميخواد .در بالا و پايين دستبندهات رنگي هم براي من هست؟
عصرهای مرداد ماه فصل تابستان هنوز هم بعد از این همه سال بوی گرما داره و یک دنیا له له زدن .
هنوز عصرهای مرداد مثل تمام مرداد ماه هایی که شناختم پر از سردرگمی و دل مشغولیه و همراه با بی حوصله گی میگذره. من درس خوانده ی مدرسه های دولتی و حالا لیسانسه ی دانشگاه آزاد اون هم در رشته ایی که از سال ۱۳۷۰ به بعد در جغرافیایی که این جاست ـ به قول عربی دان ها محلی از اعراب ندارد ـ هنوز عصر های مرداد و همون طور میشنوم که بیست و چند سال پیش بود .هنوز هم سنگ فرش های این عصرهای مرداد ماهی اون قدر وسوسه انگیز نیست که پذیرای قدم های ماندگار باشه .راستش هنوز هم در خودم سر میخورم ٬هنوز هم از هم میپاشم...
من و هیچ فال گیری اهل یک خیابان نبودیم اما گاه گاهی شاید در این چند سال دو سه باری هم را دیده باشیم و تمام خطوط کف دست من ٬و تمام بیت های حافظ ٬و تمام مهره های تسبیح هم صدا بودند که من خوشبخت خواهم شد در آینده .و آینده ی اون سالها همین عصرهای مرداد ماه بود که هنوز هم مثل گذشته سرشار از گلایه هاست بدون لحظه یی حس خوشبختی.
اون عصرهای داغ دست من و آدمهایی که در درد هم درد من بودند رو بالا کشید و ما در پی گذر سالها قد کشیدیم و بالیدیم پنهان از چشم همه٬ در همین عصرهای گرم منجمد عاشق شدیم و دل باختیم بعد هم دلمان شکست و باز هم در خودمان سر خوردیم اما هیچکس نفهمید.
بعدها بود خیلی بعد از اون عصرها که گاه گاه فال گیرها را میدیدم تا دانستم خط های کف دست ٬بیت های حافظ ٬و مهره های تسبیح گنگ تر از آنند که دردهای این عصر ها را درمان باشند درست مثل حافظه ی من که حالا دیگر از گرما ترک بر داشته و تنها گاهی وقت ها بین روان پریشی ها و بی حوصله گی های من خاطره ایی رو به یادم میآورد .
در تاریک روشن صبح بارها سعی کردم به درخت سیبی که سیب هاش رو٬ رو به من تکان میداد لبخندی بزنم اما به درختی که از سر وظیفه سیب بار بیاره چه لبخند بی تکلفی میشه هدیه داد؟
یک روز حسرت درخت انار داشتم یک روز حسرت شاخه های بید٬ اما حالا این گرم بی حوصله این روزهای بی انتظار کاش بگذره.
یک دفعه همین جوری هوس عشق کردم.نگاهم افتاد به
آخر خیابان .یک موتور سوار جوان را دیدم همراه با دختر جوان تری که دستانش را تنگ دور کمر پسر حلقه کرده بود.
دختر سرش را گذاشته بود روی شانه های او و غمگین بر همه نگاه میدوخت و جز صاحب شانه ها گویی کسی نبود تا دیده شود ...
و آن موتور سوار جوان هم خیره به من با لبخندی سازش پذیر آرام عبور میکرد .دل عاشق دختر و نگاه تب دارش پشت شانه های پسر ساعت ها بود که فراموش شد.
گذشتند.
به خودم گفتم اینم عشق .حالا پاشو برو خونتون.
چراغ روشنه با نور زرد نفرت انگیزش.
درست بالای سرم.هر گوشه ی تخت که بنشینی یا دراز بکشی چراغ بالای سرت نور میپاشه.
پنجره رو باز کردم چون سکوت داخل اتاق رو دوست ندارم . اما حالا از این همه سر و صدا کلافه ام .
بیرون پر از صدای شبه.وقتی همه جا پر از سکوت باشه انگار هوا در حال سوت زدنه یه چیزی تو گوشت میخونه.امشب هم همون جوریه اما یه نفر داره با سکوت شب میخونه:
ای گل پرپر من...
یک ساعتی هست که داره میخونه .خیلی غم داره.
بالش و از زیر سرم بر میدارم و سرم و میذارم روی تشک .هیچ کاری نمیکنم .به روبه رو خیره میشم
گوش میدم .همه چیز یادم میره .یادم میره چقدر از نور زرد چراغ بیزارم.یکی با صدای بلند انگار داد میکشه : چیه؟ چته؟
جوابش و نمیشنوم. باز میخونه.ولی صداش داره دور و دور تر میشه داره میره .
ای گل پرپر من...
کاش نمیرفت .از کجا که توی کوچه های دیگه هم پنجره ای باز باشه.
رفت .دراز میکشم و مستقیم به نور زرد چراغ خیره میشم.
تمام رویاهای بابام
دوازده سال پیش یک روز بابام از در بیرون وارد خونه شد در حالی که یک کتابچه ی کوچک آبی رنگ در دستش بود.
پرسیدیم بابا این چیه ؟
گفت: راهنمای تنظیم شرعی و قانونی وصیّت نامه.
بابام با اینکه اون سال ها هنوز سن و سالی نداشت و علاقه ای هم برای تقسیم دارایی هاش٬ اما شور عجیبی داشت که همیشه وصیّت نامه بنویسه.اصلا یه جور غریبی بود.
مامانم میگفت:از اول ازدواجشون با پنج تا از دوستاش قرار میگذارند که گواهی نامه بگیرند ٬چهارتاشون در دوماه این کار رو انجام میدن اما بابای من هر ماه یک کتابچه ی آیین نامه میخرید تا برای امتحان آماده بشه.
بعدها که بزرگتر شدم از داخل کمد بابام تعداد زیادی کاغذA4 دست نویس پیدا کردم در حال خوندنشون بود که متوجه شدم این ها همون مطالب چاپی کتاب های آیین نامه ست. فکر کنم بابام از اون آدمایی بود که اعتقاد داشت مطالعه از روی دست خط خودت یک چیز دیگه ست و همچنین فهمیدم در تمام اون سال هایی که بابایی هر جمعه پشت میز مینشست و کاغذها رو باخط کش مرزبندی میکرد در حال تحصیلات عالیه نبوده بلکه در حال رونویسی بود.
مامانم راست میگفت وقتی خوب فکر میکنم میبینم حتی اگه همین الان هم در کمد بابایی رو باز کنم دو سه تا از اون کتابچه های آیین نامه رو میبینم .مامانم سه چهارسال پیش همه ی اون کتاب هارو فروخت به نان خشکه خرها .بابام هم وقتی فهمید گفت خوب کاری کردی اون کتابها دیگه قدیمی شده بود و فردای اون روزبا دوتا کتابچه ی آبی و سبز رنگ تازه چاپ خورده اومد خونه.
بابام اونقدر کتاب خرید٬ نخوند و امتحان نداد تا اینکه وقتی دو سال پیش با چند تا از دوست ها و هم کلاسی هام رفتیم تا گواهی نامه بگیریم اعلام کردن اون کتابچه های کوچک جمع آوری شده و کتاب آیین نامه با قانون جدید که زاییده ی شهر سازی و راه سازی نوین بود چاپ شده و پنج هزار تومان بابت یک جلد آن کتاب ها که حقیقتاً یک بار مصرف بود پرداختیم و تقریباً در پایان دوره ی آموزش ما اعلام کردند که کتاب ها ی جدید هم به دلیل بالا بودن سطح اشکالات چاپی و قانونی که ربطی به قانون راه کشور نداشت باطل شد و کتاب جدید دیگه ای چاپ شده.
روزی که بابام فهمید دوره ی اون کتاب های رنگی پانصد تومانی تمام شد و دیگه نمیشه بی درد سر و راحت٬بدون طی کردن دوره ی آموزش صاحب گواهی نامه شد٬جفت پاهاش و کرد توی یک کفش که من میخوام گواهی نامه ی بیسوادی بگیرم.وتا چند ماه پیش خودش رو برای این امر بزرگ آماده میکرد تا اینکه پنج ماه پیش سکته ی خفیفی کرد و به دنبالش بیناییش ضعیف شد و این جا بود که ذوق گواهی نامه دار شدن بابام تو دلمون مرد.
امروز صبح بابام از در بیرون وارد خونه شد در حالیکه یک کتابچه ی کوچک آبی رنگ در دستش بود. اما این بار دیگه کسی نپرسیدبابا این چیه؟
سعی کردیم از جلو چشمش دور بشیم و آن وقت اندازه ی دوازده سال قهقهه زدیم اونقدر خندیدیم که چشم هامون تر شد ودلمون پیچید.
اما چیزی که جلب توجه میکرد این بود که قوانین تنظیم وصیّت نامه ی قانونی و شرعی دوازده ساله که بین همه جواب مثبت داده.
برای بابام به خاطر تمام آرزوهای کودکانه اش.
چشم هام تبدیل شده به دوتا حفره ی تو خالیه سبز رنگ .
چرا سبز رنگ ؟
آخه من همیشه سایه ی سبز میزنم .
چرا سبز ؟
خوب شال و کیف و موهام سبزه .
بازم چرا ؟
نمیدونم .
من از سبز بدم میاد ولی همیشه سبزم .مثل جلبکای ته دریا که هیچوقت آفتاب بهشون نمیرسه .همیشه هم یه چیزی مثل لب یه ماهی بهم تک میزنه و یه تیکه از تنم و میجوه یه ماهی مثل ماهی همون دریایی که آفتاب هیچ وقت به جلبکاش نمیرسه .
همیشه تنم سرده .شبای مرداد تا شهریور وبا جوراب زیر یه پتوی پشمی سر میکنم .
امشب تب دارم .قطره های عرق از روی گردنم از زیر موهام سر میخوره و با تارو پود لباس تنم یکی میشه .لعنتی ! چه سرده .
چرا گرم نمیشم ؟اگه بمیرم فردا صبح چه احساسی داری از اینکه تمام شب و با جسدم سرکردی؟
اشکان اومده پشت پنجره ی اتاقش درست بالای اتاق من .صداش و خوب میشنوم آخه شیشه ی پنجره شکسته الان دو ماهه که شکسته .داره با گوشی تلفنش حرف میزنه . نه حرف نمیزنه داره به دوست دخترش بدوبیراه میگه .اون همیشه به مادربزرگش به داییش که معتاده به دوست دختراش بدو بیراه میگه .به ساریناـ ثارینا یا صارینا میگه کثافت. ثارینا ـ صارینا ـ سارینا هم داد میزنه من کثافت نیستم من صاریناـ سارینا ـ ثارینا هستم.
و من به تمام این جدل ها زیر پتو با این تب لعنتی با این سرمایی که به تنم پیچیده گوش میدم .
دستام و روی صورتم میذارم و لمسش میکنم .هنوز هم پر ازاستخوانه .تمام تن من یک توده ی در هم تنیده از استخوانه.من قبل از اینکه بمیرم دارم تجزیه میشم. فقط نگران گرسنگی کرم هایی هستم که دچاراستخوان خوردگی میشند.اون هم تو خلوت خاک تو اون تاریکی بی روزن .
حس میکنم تو تاریکی اتاق بوی تن یه ماهی پیچیده .سرمای لبهاشو روی گلوم حس میکنم که داره بهم تک میزنه یه ماهی مثل ماهی های همون دریایی که آفتاب هیچ وقت به جلبکاش نمیرسه .صدای ثاریناـ سارینا یا صارینا میاددلم میخواد داد بزنم اشکان سارینا صارینا ثارینا کثافت نیست اما ماهی نمیذاره .
داره حنجره مو میجوه.